خرید بک لینک

درباره سایت

نامه های فیروزه ای را می اندازم توی حوض

آخرین مطالب

امکانات وب

خیلی قوی شدم ... حتی خیلی از قوی بودن حرف میزنم چون هر شب که میخوام بخوابم احساسش میکنم . چیز جالبی که در مورد قوی شدن وجود داره اینه که میتونه هم خوشحالت کنه هم غمگین! مثل اشک ِ شوق می مونه! بچه ها هیچوقت درک نمیکنن که میشه از خوشحالی ِ زیاد اشک ریخت... و آدمای معمولی هم هیچوقت درک نمیکنن که میشه از قوی بودن ِ زیاد ، غمگین شد...«قوی ِ غمگین» مثل آدمایی که تنهایی میرن دکتر ، مثل دختری که دلش بند ِ هیچکی نیست ، مثل پدربزرگی که دیگه خونه ش به اندازه ی سابق شلوغ نمیشه ، مثل سربازی که دیگه نامه دریافت نمیکنه ، مثل این بیت ِ صائب تبریزی:پیمانه ام ز ِ رعشه ی پیری به خاک ریخت / بعد از هزار دور که نوبت به من رسید . . . بعدأ نوشت: این نوشته رو من نوشتم... اما وقتی خودم میخونمش احساس میکنم کلمه ها منظور منو با خودشون نیاوردن! اصل منظورم جا مونده... وقتی مینویسم خیلی قوی شدم ، شاید قوی ترین حالت خودم توی این دوره ی خاص رو گفتم... ممکنه فردا و فردا ها خیلی بیشتر بشه! حتی شایدم کمتر... چیزی ثابت نمی مونه ...و وقتی میگم آدمای معمولی قوی شدن غمگنانه رو درک نمیکنن ، منظورم کدوم آدماس؟ همه ی آدما خاصن ... معمولی اینجا یعنی «کسی که دغدغه های صد من یک غاز من در باب قوی بودن را ندارد و احتمالا تابحال به این چیزها فکر نکرده یا حتی فکر کردن به آن حوصله اش را می رنجاند و می گوید برو ع

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

سعدی چو جورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو! / ای بی بصر! من می روم؟ او می کِشد قلاب را !

سه چاهار شب پیش که رسیدم خانه و به غایت خسته بودم و فکر می کردم بعد از عوض کردن لباسم مستقیم بروم بخوابم ، نمیدانم چرا نشستم به سعدی خواندن! بعد کم کم یادم آمد که شعر می تواند در من اثر کند و شعر فاخر ، بیشتر.

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

دارم مثل اسب کار می کنم و احساس می کنم قرار است به زودی اتفاقات ِ خوب جدیدی به من برسند و بگویند سلام! حتی فکر می کنم بعضی چیزها دارند آماده می شوند برای تغییر کردن ، که شاید من آن ها را از حالا می بینم ولی به روی خودم نمی آورم...

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی